العلامة المجلسي
93
حياة القلوب ( فارسي )
جانب چپ أو جامى از طلاى سرخ نهادهاند ، وشمشير كين خود را برهنه كرده بر زانو گذاشته است ؛ پس از عبد المطّلب سؤال نمود كه : تو كيستى ؟ گفت : منم عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف ، ونسب شريف خود را تا حضرت آدم ذكر كرد . پس سيف گفت : اى عبد المطّلب ! تو خواهرزادهء مايى ؟ گفت : بلى . ( زيرا كه سيف از آل قحطان ، وآل قحطان از برادر وآل إسماعيل از خواهر بودند ) . پس سيف عبد المطّلب را تعظيم وتكريم فراوان نمود وگفت : خوش آمدى ومشرّف ساختى ؛ وبا آن حضرت مصافحه كرد وأو را در پهلوى خود جا داد وپرسيد كه : براي چه كار آمدهاى ؟ عبد المطّلب گفت : مائيم همسايگان خانهء خدا وخدمهء آن وآمدهايم كه تو را تهنيت بگوئيم بر ملك وپادشاهى ونصرت يافتن بر دشمنان خود ؛ وأو را بسيار دعا كرد ، وسيف از مكالمهء آن حضرت مسرّت بر مسرّت افزود وآن حضرت را با ساير رفقا تكليف دار الضّيافة فرمود وميهماندارى براي ايشان مقرّر نمود ومبالغهء بسيار در اكرام واعظام ايشان كرد ، وهر روز هزار درم خرج ضيافت ايشان مقرّر كرد . پس شبى عبد المطّلب را به خلوت طلبيد وخدمهء خواصّ خود را بيرون كرد ، وبغير از جناب ايزدى ديگرى بر سخنان ايشان مطّلع نگرديد وگفت : اى عبد المطّلب ! مىخواهم رازي از رازهاى خود را به تو بگويم كه تا حال با ديگرى نگفتهام ، وتو را أهل آن مىدانم ومىخواهم آن را پنهان كنى از غير أهل آن تا وقت ظهور آن درآيد . عبد المطّلب گفت : چنين باشد . سيف گفت : اى أبا الحارث ! در شهر شما طفلى هست خوشرو وخوش بدن ودر حسن وقد وقامت يگانهء أهل زمين است ، در ميان دو كتف أو علامتي هست ودر زمين تهامه مبعوث خواهد شد ، وحق تعالى بر سر أو درخت پيغمبرى رويانيده وبه هر جا كه رود ابر بر أو سايه مىافكند ، واوست صاحب شفاعت كبرى در روز قيامت ، ودر مهر پيغمبرى كه